کتاب هوس 

  • "کتاب هوس "نوشته تهمینه کریمی ،توسط نشرعلی منتشر شده است.
  • موضوع کتاب:رمان، رمان ایرانی،داستان فارسی،ادبیات فارسی

درباره کتاب هوس:
هوس زمان نمی گذرد صدای ساعت شماته تکرار است خوشا به حال کسی که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است نور خورشید روی صفحه ی شیشاه ای ساعتش تابید و انعکاس آن در چشمان خسته ، اما پر هیجان مهسا افتاد .موهای روی پیشانیش به هم چسبیده بود و از یقه مانتوی سفید کتانش حرارت شکنجه آوری بیرون می آمد .نگاه بی تابش را به صف طویل ماشین های پیش رویش انداخت و زیر لب نالید:اگه از من بپرسن جهنم از نظر تو چه جوریه حقیقتا این صحنه را توصیف می کنم. افشین با دلخوری مشتش را روی فرمان ماشین کوبید و گفت:ای بخشکی شانس عجب راه بندانی شده. نگاهش را به صورت کلافه مهسا دوخت و با لحن محتاطانه ای ادامه داد:ببینم الان ساعت چنده؟ مهسا نگاه دیکری به صفحه ساعتش انداخت و گفت:نزدیک یازده و نیمه. افشین بار دیگر به روبرو خیره شد و در حالی که پیراهنش را عقب و جلو تکان می داد، زیر لب غر زد: این هوای لعنتی چرا این قدر داغه؟ صدای فریاد خشم آلود و عصبی مهسا به یکباره او را از جا پراند: وای به حالت افشین اگه من به موقع جلوی در دادگاه نباشم. نگاه وحشتزده افشین به سمت مهسا چرخید : زهره ام ترکید به خدا .خواستی جوش بیاری قبلش یه بوقی بزن . بابا همین طوری که نمی شهو تمام صورتم تب خال شد. الان وقت مسخره بازی نیست افشین.دارم بهت هشدار می دم اگه به موقع جلوی در دادگاه نباشم.. افشین به صف طویل ماشین های جلوتر از خودشان اشاره ای کرد و گفت: می گی چی کار کنم ،از روشون بپرم؟ هر کاری می خوای بکنی بکن .فقط منو به موقع برسون. افشین شانه ای بالا انداخت و گقت:خیلی خب پس خلبان صحبت می کنه لطفا کمربند هاتون رو محکم ببندین قراره به زودی بال در بیاریم و بپریم. نگاه خشم آلود مهسا او را وادار به سکوت کرد : تو یه احمق بی مغز تمام عیاری . دیگه یه لحظه هم اینجا نمی مونم. این را گفت و کیفش را روی شانه اش انداخت .

 

منبع: خرید کتاب ، خرید اینترنتی کتاب